در غربتی که نمی‌گذرد
شتابان گذر کرد
و رفت
بی‌هیچ کلام وکلمه‌ای
با کولباری پر از:
تجربه‌های
سرخ
و سیاه
تا انتهای کوی فراموشی.
……………………….
اینک، ما ایستاده‌ایم
در این
فضای سرد پراندوه
با دو دیده اشکبار
و کویر صورت‌های
بارانی
با گل سرخی
در دستها‌یمان
غمناک، اندوهناک
و اندیشناک
از این همه مهربان یاران
که رفتند
و می‌روند
…………………………….
لحظه ی وداع
نزدیک است
آهسته و آرام
گامی چند با او
می‌رویم
با او یی
که
دیگر اونیست!
ما برمی‌گردیم
اما
او دیگر نمی‌تواند
دیگر نمی‌تواند.

یاد وخاطره‌اش گرامی باد
عفت داداش‌پورـ وین

نوشتن دیدگاه

-->